الشيخ الأميني ( مترجم : جمعي از مترجمين )

114

الغدير ( فارسي )

نبيند و هنگامى كه به او برخوريم درود ما خشم است ابوذر گفت : من هرگز نامى به عنوان قين براى خود نشناختم و به روايت ديگر عثمان گفت : اى جنيدب خدا هيچ چشمى را با ديدار تو متنعم نسازد و ابوذر گفت : من جندبم و پيامبر مرا عبد إله ناميد و من نيز همان نام را كه پيامبر بر من نهاده بود اختيار كردم عثمان گفت توئى كه پندارى ما مىگوئيم دست خدا بسته است و خدا بى چيز است و ما توانگر ؟ ابوذر گفت اگر چنين نمىگفتيد مال خدا را به بندگان او انفاق مىكرديد ولى من شنيدم رسول ( ص ) مىگفت : چون فرزندان ابو العاص به سى مرد رسند مال خدا را مايه ى غلبه و ثروتمندى خود مىگردانند و بندگان او را بردگان و دين او را مايه ى تبهكارى . عثمان از حاضران پرسيد آيا شما هم اين را از رسول ( ص ) شنيده‌ايد گفتند نه عثمان گفت واى بر تو ابوذر بر پيامبر دروغ مىبندى ابو ذر گفت : آيا نمىدانيد من راست مىگويم گفتند نه به خدا نمىدانيم عثمان گفت : على را براى من بخوانيد چون بيامد عثمان به ابوذر گفت : حديثى را كه دربارهء فرزندان ابو العاص خواندى براى او بازگو كن . او آن را بازگو كرد و عثمان به على گفت آيا اين را از پيامبر شنيده اى گفت نه ولى ابوذر راست مىگويد گفت از كجا مىدانى راست مىگويد گفت چون من از پيامبر شنيدم مىگفت : آسمان سايه بر سر نيفكند و زمين در بر نگرفت كسى را كه راستگوتر از ابوذر باشد حاضران گفتند : اين سخن را ما نيز همگى از رسول شنيده‌ايم ابو ذر گفت از قول رسول براى شما حديث نقل مىكنم و شما مرا متهم به ناراستى مىداريد ؟ گمان نمىكردم زندگى من به آن جا كشد كه چنين چيزى از ياران محمد ( ص ) بشنوم . و واقدى در خبرى ديگر به اسناد خود از صهبان مولاى اسلميان آورده است كه گفت روزى كه ابوذر را بر عثمان وارد كردند وى را ديدم ، عثمان به وى گفت توئى كه چنين و چنان كردى ؟ ابوذر گفت : تو را خيرخواهى نمودم و گمان خيانت به من بردى و رفيقت ( معاويه ) را خيرخواهى نمودم و گمان خيانت به من برد عثمان گفت دروغ مىگوئى و مىخواهى آشوب كنى و دوستدار فتنه اى شام را بر ما شوراندى ابوذر گفت شيوه ى دو رفيقت ( بو بكر و عمر ) را پيش گير تا هيچ كس